عُرف٬ مذهب و حقوق زن!
در گزیده ای از نمایشنامه ی خانه ی عروسک ایبسن
نورا: مقدس ترین وظیفه ی من به نظر تو چیست؟
هلمر: وظیفه ای که درقبال شوهر و بچه هایت داری... من نباید این را به تو بگویم!
نورا: من وظیفه ی دیگری هم دارم که به همین اندازه مقدس است.
هلمر: چرند می گویی! کدام وظیفه؟
نورا: وظیفه ای که در قبال خودم دارم.
هلمر: یادت باشد... تو قبل از هر چیز یک زن هستی و یک مادر.
نورا: من دیگر به این حرف اعتقاد ندارم. من معتقدم قبل از هر چیز من یک انسانم، درست مثل تو ... یا دست کم، سعی می کنم انسان باشم. می دانم، ترووالد، بیشتر مردم عقیده ی تو را دارند... تو کتاب ها هم همین را نوشته اند. اما عقیده ی اکثریت مردم، یا نوشته های کتاب ها، دیگر مرا ارضا نمی کند. من باید خودم فکر کنم و خودم بفهمم.
هلمر: به چی فکر کنی و چی را بفهمی؟ مگر موقعیتی که توی این خانه داری به قدر کافی روشن نیست؟ مگر تو دین و مذهب نداری؟ مگر همین دین و مذهب، راه روشن و مطمئن را به تو نشان نداده؟
نورا: تو مثل اینکه متوجه نیستی، ترووالد... من واقعا نمی دانم دین و مذهب چیست؟
هلمر: استغفرالله! نورا!
نورا: من از دین و مذهب همان چیزهایی را می دانم که پدر هانس در بچگی به من یاد داده. او هم فقط درک و فهم خودش را به من یاد می داد... می گفت دین این است و آن است. اتفاقا باید به این مطلب هم برسم، یعنی باید ببینم چیزهایی که او به من یاد داده به حق بوده یا نا به حق... یا لا اقل از دیدگاه من به حق بوده یا نا به حق.
هلمر: واقعا که حرف هایت یکی از یکی شنیدنی تر است! بی سابقه است! گیرم دین و مذهب هیچ معنا و مفهومی برای تو ندارد، وجدان داری یا نه؟ به اصول اخلاقی پایبند هستی یا نه؟ جواب بده! یا اینها را هم نداری؟
نورا: جوابش سخت است، ترووالد. درست نمی دانم... این چیزها مرا گیج می کنند. اما این را می دانم که در این موارد هم نظر من با نظر تو یکی نیست. مثلا، من به این نتیجه رسیده ام که قانون با آن چیزی که من تصورش را می کردم کلی فرق دارد. حالا دیگر نمی توانم قبول کنم که قانون یعنی حق...
هلمر: تو مریضی نورا. تب داری. حال خودت را نمی فهمی.
نورا: من در عمرم هیچ وقت مثل امشب مطمئن و متکی به نفس نبوده ام...
خانه ی عروسک/ هنریک ایبسن/ ترجمه ی اصغر رستگار/ نشر فردا
|
+| نوشته شده توسط
آزاد در سه شنبه
1385/08/23
|