تبليغاتX
آزادآرت
آزاد بیندیش، آزاد زندگی کن و آزاد بیافرین
 
 

ما هم شدیم پناهنده، منتها به زبان امریکا!

آرتش که خارجکی بود آزادشم شد!!! 

آدرس جدیدم:                              

اینجا 

|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه 1386/02/16
 فریدا، تعریفی از زندگی

   

   فریدا یکی از زیباترین و عمیق ترین فیلماییه که تابحال دیدم. ۳ ساعت مشاهده ی غم و رنج یه دختر جوون که در پایان مرگ غم انگیزش رو هم شاهدی نه تنها حوصله تو سر نمی بره که بی نهایت لذت بخشه برات. عینا همون حسی که با دیدن تس پولانسکی تجربه کردم. اما به جرات می تونم بگم قدرتی که فریدا در تصویر زندگی غم انگیز یه دختر داره تس (فیلم پولانسکی نه رمان قدرتمند توماس هاردی) نداره. و مسلمه که این فیلم رو فقط و فقط یه زن می تونسته کارگردانی کنه و کرده. ایراد معمولی که کارگردان های زن ایران و جهان دارن نگاه فمینیستیشون به جامعه و مردمه و همین کارهاشون رو در حد یک تعصب کورکورانه نزول می ده. من راستش با وجود طرفداران زیادی که کارگردانی مثل جین کمپیون داره شخصا فیلمهاشو از حیث مضمون و نشون دادن رنج های جنس مونث در جامعه اغراق آمیز می دونم و فاقد تاثیر درست حتی برای القای همون مضمون فمینیستی اراده شده. نمونه بارزش فیلم پیانوه. قدرت کارگردانی کمپیون رو نمی شه ندیده گرفت اما فضای بی نهایت تلخ داستان جایی برای تاثیر باقی نمی ذاره حتما شنیدین که هر چیزی در کنار نقیضش درست درک می شه. فیلمی که سراسر تصویر تلخی باشه جز عادی شدن صحنه های تلخ برای تماشاگر تاثیری نداره. اما فریدا رو ببینید... این دختر انگار تنهایی همه ی غم های عالم رو داره به دوش می کشه اما تا نباشه اون شادی ها و بازیگوشی ها و خنده هاش سر کشیدن شیشه ی مشروب تو اون مهمونی و پک هایی که از عمق وجودش به سیگار می زنه معنایی نداره جز تلاش بی ثمر نویسنده برای پر کردن مشکش از اشک تماشاگر. فریدا سراسر زندگیه واقعیت سوزناک زندگی یه دختر و در ادامه یه زن تو جامعه ی امروز بشر نه مانیفست فمینیستی یه کارگردان زن که هنوز نتونسته از زاویه بالاتر از جنسیت خودش به پدیده ها نگاه کنه.

 فریدا نه فقط در مضمون که موازی با اون تو ساختار هم متفاوت و تحسین برانگیزه. یه آمیختگی بی نظیر فرم و محتوا. سلما هایک عالی بازی می کنه. چرخش های شخصیت فریدا در یک آن از غم مفرط به شادی و از شادی مفرط به غم کاری نیس که با این قدرت سینمایی و بدون اغراق و فقط با یه انگیزش و حس درونی با جزئی ترین عناصر میمیک چهره از عهده ی هر کسی بر بیاد. تدوین فیلم استادانه اس. دیزالو هایی که از نقاشی به واقعیت و از واقعیت به نقاشی می شه دیدنیه. کارگردان به هیچ وجه خودش رو محدود به قانون رایج اما نه چندان درست وحدت تکنیکی فیلم نکرده. یه جاهایی کولاژ داره جای دیگه انیمیشن و جای دیگه زندگی کاملا رئال. به هر صحنه از فیلم چیزی از طرف کارگردان اعطا شده که نیازش بوده بدون توجه به پیش فرض های غلط قانون فرض شده ی سینما. و بالاخره می رسیم به یکی از مهمترین المان های تاثیر گذاری فیلم یعنی موسیقی دیوانه کننده ی اسپانیایی اثر. واقعا عجیبه! این گیتار اسپانیایی ها به تنهایی کار یه ارکستر از سازهای مختلف زهی و بادی و کوبه ای رو انجام می ده. هم شاد می شه هم غم انگیز و هم شاد و همزمان با اون سوزناک! درست مثل خود فریدا و غم عمیقی که در پشت رقصیدن ها و شادی ها و خنده های شیرین دخترانه اش نهفته. مثل مرگ زیبای فریدا و لبخندی که هنگام سوختن تن روی لب های قشنگش نقش می بنده. و این گروتسک یا سوگخند گویا بهترین معناییه که از زندگی می شه بیان کرد.

"Frida Kahlo in San Francisco, California, 1931" Print

لینک های مرتبط:

:: فریدا کالو، دختر مکزیکی - frida.ajayeb.ir ::

Book results for frida kahlo

فریدا کالو - ویکیپدیا

جامدادی: فریدا کالو

Frida

اسطوره سوررئاليسم زنانه
زن، مكزيكي، نقاش
يادداشتی درباره سلف پرتره های فريدا
داستان عاشق ماندن

|+| نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه 1386/02/10  |
 جوراب

 

جوراب!!!

 

 

 یک سال پیش سه شنبه ی اول ماه تعطیل رسمی بود. سر شب از خواب بعد از ظهر که بیدار شدم، با عجله توی کشوی دراور هرچی دنبال یه جفت جوراب سالم گشتم، پیدا نکردم. ظهر همون روز به لیلا گفته بودم: «امشب جلسه هفتگی بچه های گروه تو خونه ی الهام خانوم برگزار می شه. توی خونه جوراب لازمه. با کفش که نمی شه رفت وسط پذیرایی. همه ی جوراب های پاره ام رو که ریختی دور، لا اقل این یه جفت باقی مونده رو بشور و بدوز». بهم اطمینان داد و گفت: «خونه ی الهام خانوم باید آبروداری کرد. مگه می شه ندوزم؟». اون زمان من با الهام خانوم حسابی رو درواسی داشتم. طوری که وقتی می دیدمش زبونم به کلی بند می اومد، قلبم تاپ توپ می کرد و صدام می لرزید. خیلی مضحک می شدم. عین هم بچه های زن ندیده ی شونزده ساله. دکتر داوودی گفته بود باید از این مبادی آداب رفتار کردن دست بردارم. جلوش لم بدم، موقع خندیدن دهنم رو تا بناگوش باز کنم و حتی با دهن پر حرف بزنم، طوری که انگار می خوام تا آخر صحبتم چیزی از خورده خوراکی ها توی دهنم باقی نمونه و همه اش بپاشه تو صورت طرف! چه می دونم، جوک بگم، جوک های رکیک. حرفای زشت بزنم. می گفت این جوری شاید بتونم این دست و پا چلفتگیم رو درمان کنم.

   لیلا از الهام خانوم متنفر بود. خوب تعجبی هم نداشت. شوهری که تا چهل سالگیش چیزی نمونده و ناسلامتی سه تا بچه قد و نیم قد داره، با دیدن یه دختر دهنش کف کنه و به تته پته بیفته واقعا نوبره! تازه فهمیدم اون روز بعد از ظهر قبل از خوابیدنم لیلا چرا گفت عصر با بچه ها می رم خونه ی مامانم. نگو می خواست از دست من فرار کنه چون می دونست وقتی از خواب بیدار شم و ببینم از لج الهام خانوم تنها جوراب موجودم رو ندوخته  و نخ و سوزن ها رو هم با خودش برده  و تازه کوک ساعت رو هم دستکاری کرده تا دیرتر از خواب بیدار شم، تو اون موقعیت نمی شینم تو روش لبخند بزنم. اونم شب تعطیل که هیچ مغازه ای باز نبود که بشه یه جفت جوراب خرید. دور تهرون رو هم که نمی تونستم بگردم. یعنی وقتش رو هم نداشتم. خونه ی الهام خانوم دو خیابون پایین تر بود و نیم ساعت بیشتر تا وقت قرار نمونده بود. نمی خواستم وقتی برسم که همه ی گروه منتظر من مونده باشن و موقع رسیدنم میخ من بشن تا یه جا بشینم. بعید نبود تو اون لحظه موقع راه رفتن، شستم بره تو چشم! بخصوص حالا که نوک جورابم هم پاره بود! این لیلای دم بریده آخرش زهر خودش رو ریخته بود. حسابی گیج شده بودم. چی کار باید می کردم؟ می رفتم؟ نمی رفتم؟ یه لحظه به خودم گفتم گرچه سه تا از انگشت های پام از جوراب بیرون زده اما شاید بشه یه جوری پارگیش رو مخفی کنم و سر و ته قضیه رو هم بیارم؛ اما بلافاصله به خودم گفتم با اون اعتماد به نفس مثال زدنیم فقط مونده یه نقصی چیزی هم داشته باشم و ترس از برملا شدنش بشه قوز بالا قوز. می دونستم آخرش افتضاح ببار میارم. داشتم متقاعد می شدم که اون شب قید جلسه رو بزنم که یهو فکری به ذهنم رسید. یاد حرف دکتر افتادم و اینکه باید سعی کنم جلو الهام خانوم راحت باشم. تصمیم گرفتم از موقعیتی که پیش اومده استفاده کنم و تز دکتر رو عملی کنم. چی بهتر از اینکه سرم رو بالا بگیرم و با همون جوراب پاره، روی مبل لم بدم و تازه پا روی پا هم بندازم تا بفهمونم که اصلا خجالت زده نیستم. کلی سر همین قضیه مزه بریزم و خودم رو بی خیال نشون بدم. فوقش یه خنده ی دسته جمعی و همه چی تموم می شه. دیگه تا آخر جلسه کسی فکر جوراب های من رو هم نمی کنه. همه ی این فکرها توی توالت از سرم گذشت! وقتی که هم کارم و هم فکرم اون تو تموم شد، پا شدم و شلوارم رو کشیدم بالا. همه ی فکر و ذکرم جورابم بود و اینکه چه مزه ی بریزم که  یخ نباشه و الهام خانوم بهش بخنده. توی ماشین، توی راه، همه اش به همین فکر می کردم. آخه تا حالا تو هیچ جمعی یه جوک خشک و خالی مجلسی هم نگفته بودم چه برسه به صحبت از جوراب پاره و کثیف. کثیف، چون که جورابم غیر از پاره بودن بوی گند عرق هم می داد. لیلا حسابی سنگ تموم گذاشته بود.

   تا در خونه ی الهام خانوم چیزی نمونده بود. قلبم می خواست دوباره به تپش بیفته که خودم رو کنترل کردم. «اگه الان نتونم هیچ وقت دیگه هم نمی تونم. باید سعی خودم رو بکنم». دیگه دم در خونه رسیده بودم. جملات رو زیر زبونم می چرخوندم که در باز شد و وارد شدم. پله های آپارتمان رو بالا رفتم و دم در واحد سوم که رسیدم لبه ی در باز بود. خوشحال شدم تکه کسی نیومده دم در. بلافاصله کفش هام رو درآوردم و تو جاکفشی گذاشتم و با نگاهی به پارگی نوک جورابم و خنده ای زیر لب وارد پذیرایی شدم. برخلاف تصورم ظاهرا آخرش دیر رسیده بودم. بس که حواسم پرت جوراب پاره ام شده بود. همه اومده بودند و با ورود من میخ من شدند! تو نگاه همه شون دیدم که متوجه مساله شده اند. پسرها لبخند ریزی به لب آورده بودند و دخترها به نظر خجالت زده می اومدند. فکر نمی کردم این قدر زود بفهمند. خوب شد فکر مخفی کردن جریان رو از سرم بیرون کرده بودم. اصلا قابل تصور نبود. انگار تو نگاه اول همه فقط جورابم رو دیده بودند؛ اما هیچ کس حتی یک کلمه به شوخی یا جدی چیزی نگفت. انتظار شنیدن متلک لا اقل از پسرها رو داشتم. اما نه، همه یه دفعه ساکت شده بودند و راحت می شد شرم رو از نگاهشون خوند. کم نیاوردم و پس از لم دادن روی مبل، خودم سر صحبت رو باز کردم. پا روی پا ننداختم اما به اندازه نیم متر از هم بازشون کردم تا راحت تر جلوه کنه و رسمی نباشه. این کارم بیشتر نگاه خجالت زده ی دخترها رو تشدید کرد. نمی دونستم این قدر به جوراب آدم توجه می کنند. دل رو زدم به دریا و نطق و مزه پرونی رو شروع کردم. با اشاره به پایین گفتم: «شرمنده، اگه کثیف نبود و بوش راه نمی افتاد اصلا درش میاوردم؛ اما خوب این جوری هم بد نیست، لا اقل این سه تا کمی هوا می خورن. خفه شدن اون تو از بوی گند. البته اون دوتا کوچیکه تقصیری ندارن، بزرگه فشار آورده پارش کرده. اونم همیشه این طور نیست ها، راستش من آدم راحتیم، اگه اجبار خانومم نباشه حس و حال ناخن گرفتن هم ندارم. خانومم گفت که بلند شده زشته، طوری هم گفت که اگه کسی نمی دونست خیال می کرد حالا چی شده. گفتم خیال کن مده! همینه دیگه، اینم از نتیجه اش. گوش نکردم فشار آورد پارش کرد. خانوما اصلا متخصص این جور مسائل هستن، درست می گم الهام خانوم؟». نطقم تموم شده بود اما نه در طول اون نه حتی بعدش یه لبخند هم کسی نزد. یعنی اینقدر بی نمک بودم و نمی دونستم؟ کسی که نخندید هیچ، حالا مردها هم از خجالت سرخ شده بودند. الهام خانوم که نتونست بمونه بلند شد و با عصبانیت از جمع خارج شد. یواش یواش داشتم به اوضاع مشکوک می شدم. آخه یعنی چی؟ مگه چی گفتم؟ حالا خنده اش نمی اومد ناراحتی برا چی؟ گیج شده بودم. تف به این شانس. مردها با نگاه های سرزنشگر نیگام می کردند و زن ها یکی یکی از جمع خارج می شدند. زن ها همه رفتند و من موندم و اون همه نگاه چپ چپ. حسابی خودم رو باخته بودم. دیگه داشتم می ترسیدم. سر در نمیاوردم. با ناراحتی در حالی که لعنت نثار بی عرضگیم می کردم از خونه خارج  شدم. تو اون لحظه فقط می خواستم دستم به دکتر داوودی برسه تا عوض همه ی تز و تئوری هایی که بلغور کرده بود مشت و لگد تحویلش بدم. با لیلا هم می دونستم چی کار کنم. راهم رو کج کردم و یه راست رفتم طرف خونه مادرخانومم. بایستی تکلیفم رو باهاش روشن می کردم. از ماشین که پیاده شدم هنوز به اون طرف کوچه نرسیده بودم که توپ یکی از بچه هایی که تو کوچه بازی می کرد جلو پام وایستاد. پسرک اومد، توپش رو برداشت و رفت. هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده بود که برگشت و با چهره ی سره شده جمله ای گفت که هنوز که هنوزه وقتی اون رو به یاد میارم، خودمم مث لبو سرخ می شم. پسر بچه اومد جلو و توی گوشم گفت: «آقا ببخشید، زیپ شلوارتون بازه».

  از اون به بعد دیگه یادم نرفت که اولا به هیچ عنوان تصمیماتم رو توی توالت نگیرم و ثانیا موقع بالا کشیدن شلوار، همه ی حواسم به زیپ شلوارم باشه نه پارگی نوک جورابم!

    

                                                           آزاد ... 11/8/1384

|+| نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه 1386/01/27  |
 300

 

شاهکار سیصد!

 فیلم سیصد فیلم خوبی نیس اما این همه سر و صدای الکی آدم رو تحریک می کنه به نفعش حرف بزنه. درسته تصویری که سیصد از ایرانی های قدیم نشون می ده خوب نیس اما قابل باور هم نیس. نمی دونم وقتی فیلمی ضعیفه دیگه چه ترسی باید داشته باشیم از زیر سوال رفتن تاریخ و این حرفا بگذریم که سینما اصلا ماهیتش دروغ گفتنه و اونی برنده اس که دروغشو بهتر بباورونه حالا هر چی رو هم که دلش می خواد زیر سوال ببره چه عیبی داره؟ ماها اگه تاریخمون درسته و بهش می بالیم که تو تاریخ دیگر کشورها هم موثر بوده دیگه چه ترسی باید از این داشته باشیم که یه فیلم ضعیف بتونه اونو مخدوش کنه؟ پس یا تاریخمون ریگی به کفشش هست یا خودمون بی ظرفیتیم. همون کاری که شورای عالی انقلاب فرهنگیمون اول ریاست جمهوری احمدی نژاد کرد و هرچی ایسم بود تهاجم فرهنگی نامید و حکم به سانسورش داد حالا ما پر مدعاهای سینمایی داریم می کنیم. چه فرقی می کنه کسی که نتونه نظر مخالف رو قبول کنه -حتی اگه اون نظر دروغ باشه- فکرش منحطه و تردیدی هم توش نیس. خودمونو گول می زنیم. دین رو برمی داریم ایرانیت جاش می ذاریم اما در واقع همون طرز فکر رو داریم. اونا رو اسلام تعصب دارن ما رو ایران... سینما جای تجربه اس نه بحث و تحلیل و زشت تر از همه داد و بیداد. این برداشت ما از تجربه اس که دربارش بحث می کنیم و نظر می دیم. فیلم رو با فیلم باید جواب داد اونم نه به عنوان جواب و با تبلیغ تو رسانه که این جواب اونه اونم یه کارتون ایرانی مث جمشید و خورشید که از مدتها قبل در حال تولید و ساخت بوده و حالا به عنوان جوابیه جاش زده اند. سینما اگه اثری بخواد داشته باشه با خودآگاه کردن اون اثر خنثی می شه. میر کریمی حرف قشنگی می زد می گفت: "این عبارت معناگرا رو (که به فیلماش سنجاق کرده اند) اصلا قبول ندارم باعث می شه تماشاگر با پیش زمینه فیلم رو ببینه. من فقط فیلم می سازم تا مخاطب ببینه همین..." سیصد با همه ضعف داستانیش کادربندی ها و عکس های خوب هم داره محض اطلاع تا کسی خیال نکنه ما هم عرق وطنی داریم و داریم زیر حجاب ضعف های ساختاری می پوشونیمش و جور دیگه آتیش خودمونو می خوابونیم. اصلا حالا که این طوره سیصد خیلی هم خوبه اصلا شاهکاره! به کوری چشم دشمنای آزادی سینما...

|+| نوشته شده توسط آزاد در شنبه 1386/01/18  |
 اخراجی ها!
 

هیاهوی بی دلیل

درباره ی فیلم اخراجی ها (یا بهتره بگم مسعود ده نمکی!)

 

امين حيايي ، كامبيز ديرباز ، اكبر عبدي ، علي اوسيوند و ارژنگ امير فضلي در نمايي از «اخراجي ها» 

  

 فیلم اخراجی ها رو پرده ی سینما های تهران اومده. رفتم فیلم رو دیدم و همونی شد که تصورش رو داشتم. مگه می شه از مسعود ده نمکی انتظار فیلمی داشت که شعار و بیانیه توش نباشه. کسی که فقر و فحشا رو ساخته و از اون بدتر تو نشریه جبهه کارش احساس تکلیف برا هدایت مردم بوده (به قول امام همین آدما (امام خمینی) تو کتاب جهاد اکبر: گاهی وقتها شیطان برای انسان تکلیف شرعی تعیین می کند) ما که داعیه ی خدا و  شیطان و هدایت و گمراهی نداریم اما اونا که دارن به دردشون می خوره لا اقل حرفای اونایی رو که ازشون دم می زنن -اگه اون موقع بچه بودن و نشنیدن- بعدش که بزرگ شدن خونده باشن!... این همه سر و صدا تو جشنواره و این همه داد و بیداد خود ده نمکی تو اختتامیه ی جشنواره همه اش برا یه کار مسخره ی ضعیف که شخصیت روحانی فیلم و همه ی حرفایی که راجع به اصلاح این آدم های دوست داشتنی می زنه حال آدم رو به هم می زنه. درسته این تنها وجه قوت فیلمه که تونسته شخصیت هاش رو به مدد دیالوگ های خوب طنز و بازی خوب بازیگرا محبوب از کار دربیاره اما چه فایده. کلیت یه کار که بد باشه جایی برا دیده شدن خوبی هاش باقی نمی گذاره. مسعود ده نمکی سواد سینمایی خوبی پیدا کرده و به کارش ایراد تکنیکی کمتر می شه گرفت اینو از خوش ساختی فقر و فحشا هم می شد فهمید اما سینمای حرفه ای فقط کادر بندی و تدوین و فیلمبردای و میزانسن و در یک کلمه کارگردانی نیست. فیلمنامه از ضروریات یه کار حرفه ایه که خوبی یا بدی فیلمنامه رو هم برخلاف تصور رایج مطابقتش با قواعد کلاسیک و دیکته شده ی نوشتن تعیین نمی کنه. مثال خوبی می تونم بزنم براش. تو ادبیات عرب کلامی کامله که فصیح و بلیغ باشه. فصاحت رو معنا می کنن به قاعده بودن مفردات کلام و بلاغت رو معنا می کنن مطابقت کلام با اقتضای زمان و مکان. پس تنها یاد گرفتن اصول کارگردانی و فیلمنامه نویسی کافی نیست. باید هوش و ذکاوت درک شرایط و نحوه درست بیان رو پیدا کرد که همین وجه تمایز کارگردان خوب و بد از همه. هنر قریحه می خواد و اکتسابی صرف نیست...

اگه مختصر نوشتم چون در کل از نقدی که علیه فیلم باشه زیاد خوشم نمیاد. همون در حد گزارش باشه بسه. چرا؟ چون مث بعضی ها! دغدغه ی اصلاح و نهی از منکر و این چیزا در سر ندارم!!! هر کسی آزاده فیلم مزخرف بسازه و منم آزادم بگم مزخرف بود!و وقتم رو هم برا اثبات این حسم بیخودی تلف نکنم!

درمورد پابرهنه در بهشت حرفای خوبی دارم. کار خوش ساختیه. منتظر می مونم تا اکران عمومیش...

|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه 1385/12/20  |
 عدل!!!
 

توهمی به نام عدل

 

جوابی دوستانه برای آخرین پست شیدا:  "شوخی ای به نام عدل"

 (http://goddesses.persianblog.com/)

 

عدل واژه ی قشنگیه اون قدر قشنگ که یه رئیس جمهور می تونه خیلی راحت با وجود تفاوت های آشکارش در عقیده با مردم فقط با شعار قرار دادن این واژه رای بیاره و در صدر مسند سیاست یه کشور بشینه! اما عدل به این سادگی معنا نمی شه. عدل رو معنا می کنن یکسانی همه -لایق و نالایق٬ قوی و ضعیف٬ دارا و ندار- در بهره مندی از امکانات اقتصادی و فرهنگی در حالی که اصلا این طور نیست. معنای لغوی عدل که اصلا واژه ای عربیه اینه که "اعطاء کل ذی حق حقه" یعنی به هر کسی به تناسب حقش بدن نه اینکه همه مساویند. حالا می مونه بخش سختش که تشخیص محق بودن یا نبودنه که جای اختلاف و دعوا همین جاست. یکی پیرو فلسفه ی اراده ی معطوف به قدرت نیچه است و میگه کسی که قدرت بیشتری داره محقه و یکی پیرو فلسفه ی مارکسه و میگه اونی که بورژوا نیست و "ندار"ه محقه. یکی می گه اونی که دیندار تره محقه و یکی مث افلاطون می گه اونی که دانشمند تره و نخبه تر و... و... و...

من در موضعی نیستم که بخوام تعیین کنم کدوم یکی از این ها درسته اما می تونم نظری رو که خودم از همه بیشتر می پسندم بگم. در این مورد اعتقاد من کمی خطرناکه و بلافاصله ممکنه اتهام فاشیست بودن و یا دیکتاتور بودن رو بهم بجسبونه اما خوب اتهام مهم نیس مهم اعتقاده. کسی که بدنامی رو دوست داشته باشه از این چیزا هراسی نداره! درست حدس زدین من نظر نیچه رو می پسندم. یعنی اینکه قدرت انسان رو محق می کنه و آدم ضعیف حتی اگه قربانی باشه و در ضعف خودش مقصر هم نباشه محکوم به نابودیه! درسته هیچ انسانی که یه جو عاطفه و انسانیت داشته باشه به مرگ یا گرسنگی دیگری راضی نمی شه اما یه چیز مهمتری این وسط وجود داره و اون منطقی فکر کردنه. نباید احساساتی بود. مدینه ی فاضله ای که توش هیچ گرسنه و بینوایی نباشه یه خیال بیش نیست و تحقق خارجی پیدا نمی کنه. چاره ای نیست از اینکه متوسل بشیم به قاعده ی "اهم" و "مهم". تو تزاحم این دو قطعا "اهم" ارجحه. "مهم" زندگی و رفاه اقلیتیه که ندار محسوب می شن و "اهم" رشد و اعتلای اقتصادی و فرهنگی یک جامعه. از پولدار دزدیدن و به فقیر دادن جز انحطاط و رکود یه جامعه اثر دیگه ای نداره. باید فقرا رو پولدار کرد نه پولدار ها رو فقیر! ولی خوب واضحه که این وسط یکی داره قربانی می شه اما مگه بهترین روش جامعه داری فعلی که اسمش دموکراسیه همین نقص رو نداره؟ دموکراسی یعنی حق با اکثریت و مسلما یه عده این وسط فقط و فقط چون اقلیتند قربانی می شن. این به هیچ وجه شیوه ی حکومت داری کامل و عادلانه ای نیس اما مگه راه بهتری هم وجود داره؟ باید آرمان خواه بود اما منطق گرا. آرمان خواهی غیر عقلانی نتیجه ای نداره جز یه هیجان احساسی که با شکستی قاطع به هیجان مخالفتی کاملا در تضاد با تفکر قبلی بدل می شه. انقلاب پشت انقلاب و آخرش هم رسیدن به همون نقطه ی اول. دور باطل. همه و همه فقط به خاطر توهمی به نام عدل...

|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه 1385/12/06  |
 حلقه

 

حلقه

 

(برداشت آزاد از شعر «حلقه» فروغ فرخزاد)

 

 

     گذشته اش را به خاطر آورد. زمانی که دخترک معصومی بود با رؤیاهایی رنگارنگ. با قلبي سرشار از عشق به شوهری که حلقه خوشبختی را به دست نیازمند او هدیه کرده بود. انگشتش را می نگریست که حلقه زر آن را تنگ در بر گرفته بود و این، بیشتر آرامش می کرد. الماس های روی حلقه ، چلچراغ های نورانی قصر آرزوهایش بودند که با نگاه به آن ها سبک می شد و به عالم دیگری پرواز می کرد. غرق در رؤیا می شد و در همان حال آرام به خواب فرو می رفت. خواب های قشنگ و روشن می دید و از خواب که برمی خواست، پیوسته زیر لب زمزمه می کرد: من خوشبخت ترین زن روی زمین هستم.

   حالا اما سال ها بود  حسرت یک خواب راحت که از اسارت ذهن و خاطرات تلخ آن رهایش کند بر دلش مانده بود. خوابش نمی برد و اگر هم به خواب می رفت مدام کابوس های وحشتناک می دید. حلقه ازدواجش را که مدت ها بود دیگر از دست بیرون آورده بود، در خواب، قلاده سگی می دید که او را زیر آفتاب سوزان خورشید به تک درخت خشکی بسته بودند. الماس های روی حلقه، آن چلچراغ های قصر آرزوهاحالا عیناً نقش و نگارهای روی قلاده را تداعی می کردند. آشفته و پریشان از خواب می پرید، فشار حلقه را دور گردن خود حس می کرد و نفسش به شماره می افتاد وبا بخاطر آوردن روزهایی که به امید واهی وفای شوهر از کف داده بود به بخت خود لعنت می فرستاد.

 به خود آمد. ديگر نمي خواست به خاطرات تلخ گذشته فكر كند. هرچه بود تمام شده بود و او حالا با وصال به عشق دیرینه این سال هایش فاصله چندانی نداشت. زن،  در یک قدمی ازدواج با معشوق مهربان و وفاداری بود که در تمام این سال ها تنها با  فکر رسیدن به او توانسته بود همۀ درد ها وغم هایش را  فراموش کند. او حالا حلقه واقعی خوشبختی اش را پیدا کرده بود. حلقه ای که او را به معشوقش پیوندی ابدی می داد. پیوندی ناگسستنی که خیانت و جدایی هرگز در آن معنا نداشت. حلقه ای نه به سختی فلز که به لطافت و نرمی الیاف. حلقه ازدواج با مرگ. حلقه دار.

 

به پیشنهاد خوب دوستان اصل شعر رو هم اضافه می کنم:

 

حلقه

دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است

                                فروغ فرخزاد


 

یه نکته ی مهم: جای اصل شعر قبل از داستان منه اما گفتم اگه اول داستان رو بخونید

 می تونید بدون پیش زمینه باهاش روبرو شید و با دیدن نقص هاش از کار فروغ بیشتر لذت ببرید...

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه 1385/11/30  |
 فروغ غروب

 

 

تولدی دیگر...

 

اینجا...

آرامگاه ابدی و خانه ی فروغ است

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من

ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

فروغ فرخ زاد

فرزند سرهنگ محمد فرخ زاد

تولد:...

مرگ:...

 

اینها عباراتی بودند که وقتی به مزار فروغ در ظهیرالدوله تهران بروید روی سنگ قبرش خواهید دید...

امروز 24 بهمن سالروز تولد دیگر فروغ است (به روایتی!) که به غلط روی سنگ قبرش مرگ نوشته شده است. دیشب با یکی از دوستان فروغ دوست، به مزارش رفتیم. حس و حال غریبی بود. همیشه صدای فروغ را در ساعات غروب می شنیدم که به تاریکی شب متصل می شد. آسمان خفه ی غروب دوست داشتنی ترین صحنه ای است که از طبیعت دوست دارم. دیروز این آسمان را در کنار مزار فروغ به نظاره نشستم در فضایی که تنهایی غریبانه ی فروغ در آن موج می زد و باز همان اتصال غروب به شب را این بار نزد خودش تجربه کردم. سنگ قبرش را شستیم و با خواندن اشعارش با او درد دل کردیم. نمی شود قبرستانی مالامال از زندگی و حیات باشد مگر هنگامی که فروغِ روح بلند همچون فروغی آن را احاطه کرده باشد. بدنامی همچون فروغ که قلمش، آهنگ صدایش و قلب سرشار از مهرش هر دل غم دیده و رنج کشیده ای را آرامش می بخشد. فروغ نرفته. مرگ در قاموس وجود فروغ معنا ندارد. او تولدی دیگر یافته. فروغی دیگر به دنیا آمده. فروغی که ابدی است و هرگز خاموشی نخواهد داشت...

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه 1385/11/24  |
 جاده
 

جاده

 

جاده در شب زیباست

آسمان و کوه و دشت

همه تاریکند

بی جلوه و خاموش

ادعایی نیست

آفتابی نیست، عاریه از خورشید

هرچه را می بینی

بازتاب نوریست

که تو افروخته ای با هوس خویش

چو خورشید...

 

من شعر هم بگم جاده ای می شه!!!

|+| نوشته شده توسط آزاد در پنجشنبه 1385/11/19  |
 The Wild Bunch
 

این گروه خشن و وحشی دوست داشتنی...

 

 

  مدت هاست که بدنامی رو دوست دارم و همونطور که خیلی هاتون می دونین اسم وبلاگ قبلیم هم بدنام بود. بالطبع فیلم محبوبم هم بدنام هیچکاک بود و متن سرتیتر وبلاگم این دو بیت از حافظ:

 گر همچو من افتاه ی این دام شوی                 ای بس که خراب باده و جام شوی

 ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم         با  ما  منشین  و گرنه  بدنام   شوی

 در کل رعایت آداب اجتماعی٬ با ادب بودن٬ خوشنامی و این چیزا مدتهاست برام بی معنا شده چون به نظرم این مفاهیم کلی که بدون اینکه درست تعریف بشن فقط بنا به عرف زمانه مسلم فرض می شن و بهشون عمل می شه انسان رو از انسانیت دور می کنن تا اینکه براش ارزش محسوب بشن.

"این گروه خشن" یا "دسته ی وحشی" سام پکین پا  هم همونطور که از اسمش پیداست می خواد روایت زندگی یه عده آدم وحشی رو بکنه یعنی از همین ابتدا این صفت در نظر ما بد رو بهشون می چسبونه اما وقتی فیلم رو می بینی متوجه می شی که اون اندازه که آدم های اصلاح طلب اون جامعه وحشی اند این گروه بی ادب و بی نزاکت که یه سر دسته ی چرک و پرک به اسم "پایک" دارن خشن نیستن و بالعکس همین سردسته ی سبیلوی چاق (با بازی ویلیام هولدن) عاطفی ترین و دوست داشتنی ترین این آدمهاست. آدم های خوب لزوما نباید خوب نما باشند یا به عبارت بهتر خوشنام. اتفاقا اونی که به خوبی یه آدم ارزش می ده اینه که براش کوچکترین اهمیتی نداشته باشه دیگران در موردش چی فکر می کنن و چی می گن. این آدمه که شخصیت داره و یه چهره ی غیر فتوژنیک رو که حتی با گریم به هم ریخته تر هم شده به یه کاراکتر محبوب و موندگار بدل می کنه. از این کاراکتر ها دور و برمون زیاده اما با عینک کثیف عرف و قانون و اخلاقیات جامعه مون هیچ وقت قادر به دیدنشون نخواهیم بود...

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه 1385/11/11  |
 جاده ی همیشه شب زندگی

 

  

 
Mulholland Drive: Original Motion Picture Score
 

 

  درباره ی خواب

 

    راستش رو بخواین در کل از اینکه کسی داستان خودش رو توضیح بده و دربارش فلسفه ببافه خوشم نمیاد اما از یه چیز دیگه هم بدم میاد اونم اینکه آدم تظاهر کنه هرچی داره مال خودشه و یه داستان بهش الهام شده و اصلا تحت تاثیر هیچ اثر هنری یا فکری نبوده. من خواب رو نوشتم بیشتر تحت تاثیر کارای دیوید لینچ کارگردان محبوبم و بخصوص فیلم "بزرگراه گمشده" و "جاده ی مالهالند" اما بعد فهمیدم به آسمان وانیلی کامرون کرو بیشتر شبیهه و البته قبل از نوشتن مختصری از فلسفه ی بارکلی رو خونده بودم و نظرش راجع به عدم تمایز میان خواب و بیداری و اینکه هر آن ممکنه بیدار شیم و ببینیم گذشته ای که مطمئن بوده ایم واقعیته خواب بوده. کتاب دنیای سوفی رو حتما خوندین. اون داستان اصلا بر پایه ی همین نظریه نوشته شده و اونم بی تاثیر نمی تونه باشه. داستان "خواب"٬ درسته که بیشتر به یه سکانس آسمان وانیلی شبیهه ولی خیلی باهاش تفاوت داره اونم به این خاطر که پایان فیلم "کرو" خیلی سر راسته و تمام ترس فیلم رو از بین می بره بر عکس کارای لینچ که عمیق ترین ترس زندگیم رو با کارای اون تجربه کردم. ترس ناشی از ابهام و عدم قطعیت همه چیز : زندگی٬ مرگ٬ بیداری٬ خواب٬ واقعیت٬ دیگران و حتی خود. لینچ رو بیشتر از همه به خاطر جاده ی مالهالندش دوست دارم. جاده ای که همه واقعیت ها رو به رویا بدل می کنه اما نه رویایی خوش و زیبا که کابوسی  هولناک٬  مثل زندگی...

 

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه 1385/11/02  |
 خواب

 

 

 

خواب...

 

 

نيمه هاي شب ناگهان از خواب پريد. تاريکي مطلق اتاق را فقط هاله بي رمقي ازنور مهتاب که از پنجره روي تخت افتاده بود به هم مي زد. غلتي زد و دست در گردن همسرش انداخت. زن برگشت رو به مرد اما او... او همسرش نبود، اصلاً او انسان نبود. چهره اش توده اي زشت و کريه و وحشتناک بود. ترسيد. خود را عقب کشيد و از کشوي دراور کنار تخت، اسلحه اي بيرون آورد و درحالي که زن با آن چهره هولناک، خيره نگاهش مي کرد اسلحه را به طرفش نشانه گرفت و به سرش شليک کرد... همه   چيز تاريک شد.

      ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اما هنوز ترديد داشت. بلافاصله بلند شد و اسلحه را از کشوي دراور درآورد. دور تخت چرخيد. با احتياط صورت زن را رو به پنجره چرخاند و آماده شليک شد. اما نه، همسرش بود با همان چهره معصوم و دلنشين. نفس راحتي کشيد. اسلحه را در کشو گذاشت و رفت تا آبي به سر و صورت بزند. چراغ دستشويي را روشن کرد. شير آب را باز کرد. دست ها را زير شير گرفت. آب از ميان انگشتان لرزانش بيرون مي ريخت. آب را به صورت زد و همينکه دست ها از روي صورت پايين آمدند، در آينه خود را ديد. اما ... اما خودش نبود. همان توده زشت و کريه وحشتناک بود. سراسيمه بيرون آمد و به اتاق ديگر گريخت. چراغ را روشن کرد و در آينه اتاق خود را ديد. باز هم همان حيوان هولناک. ديوانه شده بود. به طرف دراور دويد. اسلحه را بيرون آورد و بلافاصله روي شقيقه خود گذاشت. چشم ها را بست و شليک کرد... همه چيز تاريک شد.

    ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود. اين باربه بيداريش ترديد بيشتري داشت. قبل از هر چيز اسلحه را از کشو بيرون آورد و سپس ترسان و با احتياط به طرف دستشويي رفت و خود را در آينه نگاه کرد. خودش بود. ديگر خواب نبود. ديگر کابوس نبود. اما هنوز نه. همسرش. به طرف اتاق برگشت و سر زن را رو به هاله نور مهتاب گرداند. آرام گرفت. زن هم خودش بود. ديگر از آن توده زشت و کريه خبري نبود. خيالش راحت شد. دستي روي گردن و پيشاني کشيد و عرقش را پاک کرد. خواست بخوابد اما ديگر خوابش نمي آمد. در حالي که اسلحه در دستش بود چند قدمي راه رفت. سپس تصميم گرفت زن را هم بيدار کند تا با هم باشند و از اين کابوس ها رهايي يابد. به کنار در رفت و کليد لامپ را زد. اتاق روشن شد. داشت به کنار تخت مي آمد که صحنه اي ديد. صحنه اي غريب و ترسناک. هولناک تر از آن چهره ي شيطاني. جنازه خودش را ديد که کنار دراور روي زمين افتاده بود و آن طرف تر، جنازه همسرش روي زمين کنار تخت. به صورت ها دقيق شد. چهره ها چهره هاي خودشان بود. آنها مرده بودند. با شليک اسلحه مرد. اما  مگر آنها خودشان نبودند. پس اين دو جسم زنده ديگر چه بود. مرده بودند اما زنده هم بودند. هم مرده و هم زنده بودند. گيج شده بود. مغزش از کار افتاده بود. ديگر نمي خواست به چيزي فکر کند. فرياد ديوانه واري کشيد و جسم زنده خود و همسرش را غرق گلوله ساخت تا به روال دو مرتبه قبل، با شليک گلوله از کابوس رهايي يابد... همه چيز تاريک شد.

 ناگهان از خواب پريد. همه را خواب ديده بود؟

 

در پست های بعدی بیشتر درباره ی این داستان کوتاهم و منبع الهامم برای نوشتنش می گم البته اگه استقبال کردین و نظر دادین و به نظرتون قابل خوندن اومد و دیدم ارزش صحبت کردن بیشتر رو داره...

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه 1385/10/24  |
 سکوت
 

اینجا محله ی چینی هاست!

هیسس (هاش هاش!)

 

 

     پولانسکی به سبب تمایلش به درام های پوچ گرای ساموئل بکت -خصوصا در فیلم های آغاز دوران حرفه ای اش- توجه انتقادی بسیاری را جلب کرده است. همانگونه که در نمایش های بکت نیز دیده می شود٬ زبان و نارسایی های آن (حول تفسیری از فقدان یا شکست ارتباطات در جامعه ی مدرن) نقش مهمی را در فیلم های پولانسکی بازی می کند. استفاده ی دراماتیک از "سکوت" در چاقو در آب عملا بیشتر از دیالوگ های پر تنش فیلم مؤثر واقع می شود. در مکالمه های معمولی و کلیشه ا ی بن بست می توان تشخیص داد که چگونه زبان٬ به جای وسیله ی تبادل معنا و مفهوم برای فریب و نیرنگ به کار می رود.

      این زبان٬ آن چنان که کارگردان در محله ی چینی ها به وضوح نشان می دهد٬ به سادگی برای مغلوب ساختن  و یا آشکار کردن سرشت رمزآلود و پیچیده ی وضعیت بشری تکافو نمی کند. بهت و حیرت کارآگاه "جک گیتس" هنگامی که "لائورا مولرای" سعی دارد به او توضیح دهد که دختری که در جستجویش هستند هم دختر و هم خواهر اوست -نتیجه ای از زنای پدرش با وی- در واقع نارسایی های زبانی را برای فاش ساختن مشکلترین واقعیت ها خاطر نشان می سازد. از همین جاست که در پایان فیلم٬ هنگامی که "مولرای" مرتکب قتل می شود٬ دوست گیتس به وی نصیحت می کند که سعی نکند "چیزی بگوید". ناتوانی در توصیف هراس هایی که پولانسکی شاهد آن ها بوده٬ نهایتا از طریق "سکوت" قهرمانان مستأجر و تس انتقال می یابد.

 

کارگردانان سینمای معاصر امریکا/ بیژن اشتری/ ۱۳۷۴ نشر زرین/ صفحه ۱۱۵۹

|+| نوشته شده توسط آزاد در شنبه 1385/10/16  |
 سیگار
 

عشق من سیگار!

 

این پست رو می نویسم تا کور شود هر آنکه نتواند دید جماعت سیگاریهای موفق را !!!

 

سیگار مزه ی اکسیژن را به من فهماند... فرانتس کافکا

سیگار معراج ذهن است... پل والری

سیگار عشق است. تو می توانی بدون عشقت زندگی کنی؟... ژوزه ساراماگو

ترک سیگار خیلی آسان است. بارها امتحانش کرده ام!... جرج برنارد شاو

با دود سیگارم به معراج می روم... احمد شاملو

نمی دانم غیر سیگاریها چگونه می اندیشند... علی شریعتی

سیگار بی تقلب و ناز پری رخان    این هر دو در کشاکش دوران کشیدنیست... نصرت رحمانی

|+| نوشته شده توسط آزاد در شنبه 1385/10/02  |
 بکارت

 

 

                   بکارت

 

 

 

 

"تس" پولانسکی داستان یه دختر معصوم پاکه به اسم تس که بکارتش با یه اغفال و تجاوز ازش گرفته می شه. تس عوض نمی شه و همون دختر پاک و معصوم باقی می مونه اما با این تفاوت که حالا بدنامه و باکره نیست. تس برخلاف دوستاش دوری از مرد ها رو انتخاب می کنه و علاقه ای به عشق نداره چراکه یه بار شکل دروغین و وحشتناکی از اون رو تجربه کرده. تا اینکه یه روز یه  عاشق سوار بر اسب سفید! پیدا می شه که توجه معمول مردها رو به دخترها نداره و فقط تس رو دوست داره. از تس تقاضای ازداج می کنه و تس که به امید جبران اون تجربه ی تلخ گذشته، دوباره عاشق شده ، قبول می کنه. یه روز، مرد، صادقانه از رابطه ی گذشته اش با یه دختر می گه و تس که خوشحاله از این صداقت و خودش هم می خواد با شوهر صادق باشه و نمی خواد اونو فریب داده باشه صاف و صادقانه جریان تجاوزی رو که بهش شده برا شوهر تعریف می کنه. این صداقت همان و رها شدنش از طرف شوهر همان. تس تنها می شه. تنهای تنها. اونقدر که بازگشت دوباره ی شوهر و ابراز پشیمانیش هم دیگه نمی تونه این تنهایی رو از بین ببره. تس در همین تنهایی غم انگیز٬ مظلومانه می میره...

 

تس به شکل عجیبی حال و هوای ایرانی داره. مسئله ی بکارت دختر به همین اندازه و یا شایدم بیشتر تو جامعه ی ما مهمه. مرد هر جور رابطه ی جنسی با زن می تونه داشته باشه و اصلا هم براش سابقه ی بد محسوب نمی شه اما زن نه. مرد حق داره دروغ بگه و زن نه و تازه زن به خاطر صداقتی که مجبوره داشته باشه هم بهای سنگین باید بپردازه. تس و بدنام از محبوبترین فیلم های من هستن چون هر دو در باره بدنام هایی اند که خوبند و خوشنام هایی که بدند. وقتی ارزش ها وارونه تعریف بشه خوب و بد هم وارونه باید معنی بشه. بکارت کوچکترین ارزشی برای یه زن نباید به حساب بیاد. نمی فهمم چرا اینقدر تو مسیحیت می گن باکره ی مقدس و بهش می نازن! مریم اگه خوب بوده به خاطر منش و فکر و رفتار و عملش بوده نه بکارتش. همه ی این ها تو جامعه ی ما به خاطر یه عرف مسخره هست که اسم حسادت مرد رو می ذاره غیرت و ارزشش می دونه. بدبختی اینه که دخترا هم خیلیشون اینو باور کردن و خوششون میاد. نشنیدین تا حالا اگه یه پسر به دوست دخترش بگه موهات رو بکن تو دختره اگرم به ظاهر بگه به تو چه! ته دل یه جوریش می شه و از غیرت! دوست پسرش خوشش میاد؟!!! بکارت به هیچ وجه ملاک سنجش پاکی و ناپاکی دختر به حساب نمیاد.  اینو پاکی و معصومیت الهه وار تس ناباکره ثابت می کنه...

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه 1385/09/17  |
 اعتراف
 

 

اعتراف

 

 

پائولینا (سیگورنی ویور): من اونو گیرش انداختم جراردو و اون بدترین کسانی بود که می خواستم گیرشون بندازم. بقیه ی اونا یه مشت گردن کلفت اوباش بودند. از اونا نمی شد توقعی داشت اما این نامرد یه دکتر بود... ناسلامتی اومده بود اونجا مطمئن بشه که اونجا منو نمی کشند، درباره ی علم و فلسفه صحبت می کرد، همه اش دوست داشت از نیچه صحبت کنه... من نمی خوام اونو بگام، نمی خوام بکشمس، می خوام... می خوام که اون باهام حرف بزنه... می خوام که اعتراف کنه...

 

همیشه با مسئله ی اعتراف به گناه که باعث آمرزیده شدن تو دین مسیحیت می شده مشکل داشتم. با خودم می گفتم چه معنی داره آدم گناهش رو پیش کسی اعتراف کنه. شاید دلیل این مخالفت نظر اسلام راجع به توبه بوده و اینکه بخششی اگر قرار باشه صورت بگیره باید از طرف خدا باشه و هیچ بشری هم لازم نیست از گناه آدم بویی ببره ... تا اینکه چند روز پیش سه بار دیگه فیلم «مرگ و دوشیزه» پولانسکی رو البته این بار بعد از خوندن نمایشنامه ی آریل دورفمان دیدم. حس عجیبیه که با همه ی ادعاهای دموکراسی تو اون موقعیت همه اش منتظری پائولینا یه گلوله تو مغز دکتر میرندا خالی کنه تا دلت حال بیاد! همون چیزی که ما تو اسلام بهش می گیم حد و برای زناکار به عنف جایزش می دونیم. اما داستان به شکل عجیبی این انتظار آدم رو در هم می شکنه و نشون می ده که تنها چیزی که برای یه قربانی تجاوز جنسی مثل پائولینا مایه ی آرامشه اعترافه . آره اعتراف اونم از کسی که کپسول ادعا بوده بالاترین مجازاته. اینو پائولینا خوب می فهمه و براش تلاش می کنه. صداقت برای من یکی که تو زندگی اصلی ترین اصل بوده و روز به روز هم به اصالت این اصل بیشتر معتقد می شم. صداقت داشتن سخته خیلی سخت بخصوص برا کسی که کاری انجام داده که خیال می کرده این اصل روزگار رو با کارش له کرده و حالا می بینه گریزی از صداقت و از اعتراف به گناهش نداره. اعتراف بالاترین تاوانیه که یه گناهکار برا گناهش می تونه پس بده بخصوص اگه گناهکارش از نوع پر مدعا و دانشمند و فیلسوف باشه... ولی هنوز با یه چیز دیگه تو مسیحیت مشکل دارم اونم اینکه اگه اعترافیم بایستی صورت بگیره طرف اعتراف باید کسی باشه که قربانی شده نه روحانی مثلا مهذب کلیسا!!!

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در جمعه 1385/09/03  |
 

 

عُرف٬ مذهب و حقوق زن!

 

در گزیده ای از نمایشنامه ی خانه ی عروسک ایبسن

 

نورا: مقدس ترین وظیفه ی من به نظر تو چیست؟

 

هلمر: وظیفه ای که درقبال شوهر و بچه هایت داری... من نباید این را به تو بگویم!

 

نورا: من وظیفه ی دیگری هم دارم که به همین اندازه مقدس است.

 

هلمر: چرند می گویی! کدام وظیفه؟

 

نورا: وظیفه ای که در قبال خودم دارم.

 

هلمر: یادت باشد... تو قبل از هر چیز یک زن هستی و یک مادر.

 

نورا: من دیگر به این حرف اعتقاد ندارم. من معتقدم قبل از هر چیز من یک انسانم، درست مثل تو ... یا دست کم، سعی می کنم انسان باشم. می دانم، ترووالد، بیشتر مردم عقیده ی تو را دارند... تو کتاب ها هم همین را نوشته اند. اما عقیده ی اکثریت مردم، یا نوشته های کتاب ها، دیگر مرا ارضا نمی کند. من باید خودم فکر کنم و خودم بفهمم.

 

هلمر: به چی فکر کنی و چی را بفهمی؟ مگر موقعیتی که توی این خانه داری به قدر کافی روشن نیست؟ مگر تو دین و مذهب نداری؟ مگر همین دین و مذهب، راه روشن و مطمئن را به تو نشان نداده؟

 

نورا: تو مثل اینکه متوجه نیستی، ترووالد... من واقعا نمی دانم دین و مذهب چیست؟

 

هلمر: استغفرالله! نورا!

 

نورا: من از دین و مذهب همان چیزهایی را می دانم که پدر هانس در بچگی به من یاد داده. او هم فقط درک و فهم خودش را به من یاد می داد... می گفت دین این است و آن است. اتفاقا باید به این مطلب هم برسم، یعنی باید ببینم چیزهایی که او به من یاد داده به حق بوده یا نا به حق... یا لا اقل از دیدگاه من به حق بوده یا نا به حق.

 

هلمر: واقعا که حرف هایت یکی از یکی شنیدنی تر است! بی سابقه است! گیرم دین و مذهب هیچ معنا و مفهومی برای تو ندارد، وجدان داری یا نه؟ به اصول اخلاقی پایبند هستی یا نه؟ جواب بده! یا اینها را هم نداری؟

 

نورا: جوابش سخت است، ترووالد. درست نمی دانم... این چیزها مرا گیج می کنند. اما این را می دانم که در این موارد هم نظر من با نظر تو یکی نیست. مثلا، من به این نتیجه رسیده ام که قانون با آن چیزی که من تصورش را می کردم کلی فرق دارد. حالا دیگر نمی توانم قبول کنم که قانون یعنی حق...

 

هلمر: تو مریضی نورا. تب داری. حال خودت را نمی فهمی.

 

نورا: من در عمرم هیچ وقت مثل امشب مطمئن و متکی به نفس نبوده ام...

 

 

                                                                            خانه ی عروسک/ هنریک ایبسن/ ترجمه ی اصغر رستگار/ نشر فردا

 

|+| نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه 1385/08/23  |
 

 

 

کوری

 

 

برداشتی معکوس از رمان ژوزه ساراماگو

 

 

 

 

  «من شاگرد و کارآموز شخصیت های رمان هایم هستم. شاگرد فکر کرد، ما کور هستیم و نشست نوشت، کوری را، تا به آخر. تا به آنها که می خوانند یادآوری کند که وقتی زندگی را تحقیر می کنیم فرد را از بین می بریم، که کرامت انسانی را قدرت های بزرگ هر روز لگدمال می کنند و دروغ جهانی جای حقیقت جمعی را می گیرد و انسان که عزت خود را پاس نمی دارد و احترام و تکریم هم نوع را از یاد می برد. آنگاه شاگرد گویی به احضار ارواح و شیاطین حاصل از کوری فرد مشغول می شود و به روایت ساده ترین داستان می پردازد...»       ژوزه ساراماگو/ سخنرانی در آکادمی جایزه ی نوبل استکهلم/سال1998 / ترجمه ی اسد الله امرایی

 

این توصیفات ساراماگو رو که بخونین (که کمتر نویسنده ای هم این طور صریح کار هنریش رو خودش تفسیر می کنه) اون وقت بهتر می فهمین چقدر محمد اسکندری نویسنده ی نمایشنامه ی کوری از فضای داستان فاصله داشته و چقدر لحن داستان رو معکوس درک کرده که همچین نمایشنامه ی مسخره ای بر اساس کوری نوشته. و از اون بدتر منیژه محامدی که یه نمایش طنز بی روح روحوضی و سیاه بازی از این نمایشنامه ساخته. نمی فهمم کجای داستان ساراماگو از این اداها داشته و کجاش به یه داستان طنز شبیه بوده؟ درسته که قلم ساراماگو قلم خشکی نیست و تو طول مطالعه ی داستان کلی هم خنده از آدم می گیره اما این باعث نشده که لحن اصلی کار از دستش در بره. اینکه قراره یه تجربه فوق العاده تلخ خلق کنه. تجربه ای که انسانیت یه جامعه رو ازش می گیره. تجربه ی ندیدن. تجربه ی کوری. نمایش کوری که تالار اصلی تئاتر شهر رو به خودش اختصاص داده و کلی هم بازیگر و لیست عوامل داره با قیمت بلیط 4000 تومان! مفت نمی ارزه. فقط انصافا باید گفت در یه زمینه قدرت زیادی داره اونم در به هم زدن حال مردم از رمان بی سابقه و خوندنی ساراماگو. نمونه اش دوست خودم. من با خودم عهد بسته بودم تا کوری ساراماگو رو نخونده ام کار منیژه محامدی رو نبینم و همین کار رو هم کردم اما اون دوستم دم آخر گفت اونم می خواد با من تئاتر رو ببینه در حالی که هنوز اصل رمان رو نخونده بود. قول داد که حتما بعد از تماشای تئاتر رمان رو ازم می گیره و می خونه. ولی همینکه از تالار بیرون اومدیم و خواستم کوری رو بهش بدم گفت حالا ولش کن. حسش نیس!

کوری محامدی یا بهتر بگیم کوری محمد اسکندری که خودش هم تو کار بازی می کنه برای مثال به نمایش دروغ چرا شبیهه که قصدش خندوندن تماشاگره و گاهی هم یه دفعه با جدی کردن لحن کار قصد موعظه، پیام اخلاقی و اندرز اون رو داره. بگذریم که دروغ چرا خیلی بهتره چون لا اقل ادعایی نداره و یه کار ساده­ی اورژیناله . اسکندری خیال کرده اگه کوری ساراماگو هم خنده از آدم می گیره هم گریه اونم باید یه قسمت کار آدم رو بخندونه و بعد کاملا سطحی و رو، لحن رو عوض کنه و بگه خوب بسه دیگه زیادی خندیدین حالا یه کم هم به حال سختی بشریت گریه کنین تا گناه اون خنده هاتون بخشیده بشه! توأمانی خنده و گریه در کار ساراماگو که تعبیر بهتر از اون گروتسک (خنده ی تلخ یا سوگخند) نام داره مشخصه ی اصلی کار اونه. درست مثل در انتظار گودوی ساموئل بکت.اسکندری حتی پایان میخکوب کننده و عالی رمان رو هم نفهمیده یا اینکه عامدانه عوضش کرده و عمق کار رو تا حد توان از بین برده. انگار این یه کار (لهیدن عمق)  رو  ایرونی ها بیشتر از همه توش سررشته دارن. چرا؟ اشکال کار از ذائقه اس. ذائقه ی تربیت نشده ی تماشاگرایی که به تدریج ذائقه ی هنر مندها رو هم از بین می برن.

و خلاصه اینکه برداشت آزاد از یک اثر ادبی خوبه و دموکراسی حکم می کنه آدم مقابش موضع نگیره اما برداشت معکوس هم همینطوره؟ تو تالار تئاتر شهر اینقدر حالم بد شده بود که  داشتم اختیارم رو از دست می دادم و یه نمه هم دادم و بعد از اتمام کار،  گفتم "بیچاره ساراماگو" که دوستم در اومد که چقدر تو تابلویی می ذاشتی لا اقل بیایم بیرون هرچی می خواستی می گفتی بهش گفتم همین گل دادن های تماشاگرهای بی ذوق به عوامل و کف زدن های بی دلیلشونه که هنرمندا رو به همین سمت و سوها می کشونه. اگه تشویق علنی صورت می گیره انتقاد هم باید علنی باشه تازه شا