داخلی . کافی شاپ . صبح
یک کافی شاپ معمولی مخروطی شکل مانند کافی شاپ " دنی " در لوس آنجلس . ساعت تقریبا 9 صبح است . زمانی که این مکان چپانده از جمعیت نیست . آدم های بی خیال و بی دغدغه ، اینجا مشغول نوشیدن قهوه ، لنباندن گوشت خوک و خوردن تخم مرغ هستند .
دو نفر از اینها عبارتند از یک مرد جوان و یک زن جوان. مرد جوان ته لهجه کارگران انگلیسی دارد و مثل هم ولایتی هایش طوری پشت سر هم سیگار می کشد که شبیه هیچ کس دیگر نیست .
فهمیدن اینکه زن جوان از کجا آمده و چند سال دارد غیر ممکن است . هر رفتاری که از او سر می زند با رفتار قبلی او در تناقض است . زوج جوان سر میز جداگانه ای تشسته اند، تند تند حرف می زنند و آهنگ حرف زدنشان به شیوه فیلم " جمعه دختر او " به شدت سریع است .
مرد جوان : نه . فراموشش کن . ریسکش زیاده . این گه رو هم خورده ام .
زن جوان : تو همیشه همینو می گی . درست مثل هر دفعه : دیگه نه . تا آخرشو رفته ام . خیلی خطرناکه .
مرد جوان : می دونم همیشه همینو می گم . همیشه هم حق با منه ، اما…
زن جوان : اما یکی دو روز بعد یادت می ره …
مرد جوان : آره خوب ، ولی روز هایی که یادم می رفت تموم شده و روزهایی که یادم می مونه رسیده .
زن جوان : وقتی این جور حرف می زنی می دونی عین چی می مونی ؟
مرد جوان : عین یه خوار کسده ترسو ، آره ؟
زن جوان : عینهو اردک می مونی .
( صدای اردک را تقلید می کند ) کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ، کواک ...
مرد جوان : خوب خیالت راحت باشه. دیگه مجبور نیستی این صدا رو بشنوی.چون تا وقتی که قصد خلاف ملاف ندارم ، هرگز راجع به اینکه دیگه نمی خوام از این کارها بکنم برات کواک کواک نخواهم کرد .
زن جوان : شب درازه .
پسر و دخنر می خندند . قهقهه آنها برای یک لحظه توجه میزهای عقبی و جلوی را جلب می کند .
مرد جوان : ( بالبخند ) درسته . همه امشبو کواک کواک می کنم .
یک پیشخدمت زن با قوری قهوه سر می رسد .
پیشخدمت : براتون بازم قهوه بریزم ؟
زن جوان : اوه ، آره . مرسی .
پیشخدمت برای زن جوان قهوه می ریزد . مرد جوان سیگار دیگری روشن می کند .
مرد جوان : کار درستی می کنم .
پیشخدمت می رود . مرد جوان پکی به سیگارش می زند . زن جوان در قهوه اش یک تن! شکر می ریزد .
مرد جوان: منظورم اینه که تو این خط به همون اندازه که موقع بانک زدن کونت پاره میشه باید خودتو جر بدی. تازه خطرش بیشتر هم هست . زدن بانک آسونتره . تو یه بانک فدرال موقع دزدی هیچ وقت امکان نداره جلوت رو بگیرن . اونا بیمه اند . چرا باید اهمیتی بدن ؟ توی یه بانک فدرال ، تو هیچ وقت به اسلحه هم احتیاج پیدا نمی کنی.شنیده ام یه یارو پای پیاده با یه تلفن همراه داخل یه بانک فدرال میشه، تلفنو می ده به صندوقدار ، یارویی که پشت خطه می گه : " ما دختر کوچولوی این آقاهه رو گرفتیم . اگه همه پولها رو بهش ندین دختره رو می کشیم ."
زن جوان : کلکش گرفت ؟
مرد جوان : پس چی که گرفت ؟ . منم دارم راجع به همین زر می زنم دیگه . کله خراب با یه تلفن وارد بانک می شه، نه با یه شیشلول ، نه با یه تفنگ شکاری . با یه تلفن کیری اونجا رو خالی می کنه و هیچکی حتی جلوی گوزیدن خودش رو هم نمی گیره .
زن جوان : به دختره هم صدمه ای زدن ؟
مرد جوان : نمی دونم . ظاهرا اصلا دختر کوچولویی در بین نبوده . نکته داستان دختر کوچولو نیست . اینه که اونا با یه تلفن یه بانک رو زدن .
زن جوان : تو می خوای بانک بزنی ؟
مرد جوان : من نمی گم می خوام بانک بزنم. فقط دارم یه مثال می زنم که بگم اگه جای اون کارها بانک می زدیم کارمون خیلی آسونتر بود .
زن جوان : پس تو نمی خوای بانک زن بشی ؟
مرد جوان : نخیر . عاقبت این جور آدما یکیه . یا مرگ یا بیست سال آب خنک .
زن جوان : عرق فروشی ها هم دیگه نه ؟
مرد جوان : راجع به چی داشتیم حرف می زدیم ؟ آره ، عرق فروشی ها هم دیگه نه . آخه عرق فروشی ها دیگه مثل قدیم نیستن . کلی از خارجی ها صاحب عرق فروشی شده ان . ویتنامی ها ، کره ای ها ، اونا چس انگلیسی حالیشون نیس. بهشون می گی" صندوقو خالی کن " نمی دونن چه گهی بخورن . هر جور بخوان معنیش می کنن . میایم حالیشون کنیم که یکی از اون زردک های مادر جنده وادارمون می کنه بکشیمش .
زن جوان : من نمی خوام کسی رو بکشم .
مرد جوان : منم نمی خوام کسی رو بکشم. ولی ممکنه اونا ما رو تو وضعی گیر بندازن که یا باید ما زنده بمونیم یا اونا . تازه اگه زردک ها هم نباشن ، یهودی های پیر پاتال هستن که پونزده نسل حرومزاده شون کافه دار بوده ان. آره، تصور کن" ایروینگ گراندپا " با یه مگنوم مادر بگا پشت پیشخون نشسته ، اون وقت سعی کن با یه تلفن نه چیز دیگه ، بری تو یکی از این مغازه ها . ببین چطور می رینی به خودت . کس ننش . بی خیال . کار ما نیس .
زن جوان : خوب ، دیگه چی می مونه ؟ کار روزمزد ؟
مرد جوان : ( می خندد ) اون که نشد زندگی .
زن جوان : خوب پس چی ؟
مرد جوان پیشخدمت را صدا می زند .
مرد جوان : گارسون ، قهوه .
سپس به دختر نگاه می کند .
مرد جوان : همین جا .
پیشخدمت می آید و برای مرد قهوه می ریزد .
پیشخدمت : ( با ناز و افاده ) گارسون به پسر می گن .
پبشخدمت جدا می شود و می رود .
زن جوان : اینجا ؟ اینجا کافی شاپه .
مرد جوان : چه عیبی داره ؟ هیچکی از رستوران ها نمی دزده . چرا ؟ بارها ، عرق فروشی ها ، پمپ بنزین ها ، تواین جورجاها اگه گیر بیفتی سرتو به باد میدی. اما تو رستورانها این تویی که حالشونومی گیری. تو رستوران ها کسی انتظار دزدی یا هیچ چیز دیگه ای رو نداره .
زن جوان : ( به نقشه علاقمند شده است ) شرط می بندم که این جور جاها مشکل قهرمان بازی کسی رو نداریم .
مرد جوان : درسته. عینهو بانک ها این جور جاها هم بیمه ان. مدیرها به تخمشون هم حساب نمی کنن. اونا فقط سعی می کنن تا قبل از اینکه شروع کنی به سرکیسه کردن مشتریها از در بزنن بیرون. پیشخدمت ها رو که بی خیال. اونا کاری نمی کنن که بخوای یه گوله حروم صندوقدار کنی. پادوها، یه مشت بیچاره بی دست و پا که ساعتی یه دلار و پنجاه سنت می گیرن. اونا واقعا کیرشون هم نیس که داری صاحب کارشونو می تیغی . مشتری ها هم با دهن پر نشستن اونجا و اصلا نمی دونن چی به چیه . یه لحظه دارن املت دنور می خورن و لحظه دیگه می بینن یه نفر یه اسلحه چسبونده به صورتشون .
زن جوان آشکارا شیفته نقشه مرد جوان شده است . مرد جوان با صدای آهسته ادامه می دهد :
مرد جوان : ببین ، فکر سرقت عرق فروشی آخری که درگیرش بودیم مال من بود . مشتری ها رو یادته که هی میومدن تو ؟
زن جوان : آره .
مرد جوان : بعد تو پیشنهاد کردی که کیف پول همه رو بزنیم .
زن جوان : آهان .
مرد جوان : فکر خوبی بود .
زن جوان : ممنون .
مرد جوان : از کیف ها بیشتر از صندوق گیرمون اومد .
زن جوان : آره . همینطوره .
مرد جوان : خیلی ها رستوران می رن .
زن جوان : کلی کیف پول .
مرد جوان : خوب کلکیه . ها ؟
زن جوان حالا با این اطلاعات تازه کافی شاپ را از نظرمی گذراند و همه مشتری های دائمی رستوران را درحال خوردن وغرق در صحبت می بیند. پیشخدمت خسته، درحال رسیدگی به سفارش هاست. پادوها هنگام جمع کردن ظروف همه نوع حرکت و جنب و جوشی دارند . مدیر از بابت چیزی دارد از آشپز گله می کند. لبخندی چهره زن جوان را از هم می شکفد .
زن جوان : خوب کلکیه ( مجذوب شده است ) بجنب . همین جا . همین حالا .
مرد جوان : یادت باشه . مثل دفعه پیش . تو هوای جمعیت رو داشته باش ، من ترتیب کارمندها رو می دم .
زن جوان : گرفتم .
هردو کلت های کالیبر 32 خود را در می آورند و روی میز می گذارند . نگاهی بین آن دو رد و بدل می شود .
زن جوان : دوستت دارم پامپکین .
مرد جوان : دوستت دارم هانی بانی .
و با گفتن این " پامپکین " و " هانی بانی " اسلحه های خود را می کشند ، بلند می شوند و دست به کار می شوند . شخصیت پامپکین در اینجا شخصیت یک سارق حرفه ای خوددار است و شخصیت هانی بانی شخصیتی روانی ، دست به ماشه و آماده درب و داغان کردن همه چیز .
پامپکین : ( خطاب به همه نعره می کشد ) همه خونسرد باشن . این یه سرقته !
هانی بانی : یکی از شما کیر جق زده ها تکون بخوره ، تک تک شما مادر کسده ها رو می فرستم به جهنم حالیتون شد ؟
کات به : سکانس عنوان بندی ...